على اكبر دهخدا

861

امثال و حكم ( فارسى )

و رجوع بپاى چون توئى نيافته‌اند ، شود . راه بده ، راه بدهى بردن . مثال : تا رسول پورتكين برسد و سخن وى بشنويم اگر راه به ديه برد ويرا بخوانيم و نواخته آيد . ابو الفضل بيهقى . امير را اين تقرب ناخوش نيامد و بر آن قرار دادند كه قاضى بو نصر را فرستاده آيد با اين دانشمند بخارى تا برود و سخن اعيان تركمانان بشنود و اگر زرقى نبود و راه بديهى مىبرد آنچه گفته‌اند درخواهد . ابو الفضل بيهقى خواجه احمد سخن وى نشنود و راه بده برد . ابو الفضل بيهقى . آخر اين هريكى رهى بدهى است * كفر محض اين نجيبك طوسى است . انورى . زيرا كه حديث تو بده راه نمايد * گفتار جز از تو نبرد راه سوى ده . منوچهرى . نه غريب است مر اين نعمت از آن بار خداى * اين سخن راه نمونست و بده دارد راه . فرخى . عشق پيرى سر بسر زشتى و رسوائى بود * ره بده بردى اگر بارى دلم برناستى . شاه كبود جامه . مقصود بنده ره بدهى مىبرد هنوز * گر باشدش ز نور ضميرت هدايتى . كمال اسمعيل . آخر كار چو اين ره بدهى مىنرود * ترك اين راه كنيد و ره ديگر گيريد . ابن يمين . از مرگ كس نجست بچاره مگوى * بيهوده‌اى كه آن نبرد ره بده . ناصر خسرو . راهبر باش نه راه‌بر . كشف المحجوب . راه بزن راه خدا هم ببين . نظير : دزد باش و مرد باش . راه بىحاصل مپوى و يار بىپروا مگير * تخم در خارا ميفشان خشت بر دريا مزن . قاآنى . راه بىخوف بود مردم غارت‌زده را . راه بىيار نيك نتوان رفت * ورنه پيش آيدت هزار آكفت . سنائى . رجوع به : الرفيق ثم الطريق ، شود . راه توزى خير و شر هر دو گشاده است * خواهى ايدون گراى و خواهى اندون . ناصر خسرو . راه حق يكيست و راه باطل هزار . كيمياى سعادت . راه در دلها نيابد چون بود گفتار كج . * ( نيست جز بيرون در جاى اقامت حلقه را . . . ) صائب . راه دنيا ز بهر رفتن تست * نه ز بهر فراغ و خفتن تست . اوحدى . رجوع به : افحسبتم . . . ، شود . راه دويده كفش دريده . رنجى بيهوده و زيان‌كار . راه را نزديك كردن . بمزاح ، مردن . درگذشتن .